این قافله عمر عجب می گذرد.

گریه

درست ١٠ روز پیش بود. ٢٨ شهریور ٨٩. جلسه دفاع داشتم . همان طور که در پستهای قبلی گفتم دکتر عباسعلی رضایی استاد مشاورم خیلی از پایان نامه ام تعریف کرد و گفت لذت بردم. ١٠ روزبود که مشغول ریزه کاریهای اداری بودم .  پرینت نهایی رو واسه صحافی اماده می کردم. امروز عصری ساعت۵:٣٠ از شعبه زدم بیرون برم خونه  اعلامیه فوت استاد رو دیدم. اه خدا !!!!!!!!!!!!!اشک تو چشمام حلقه زد و خیلی متاثر شدم. گفتم خدا روحت رو شاد کنه. به من خیلی لطف داشتی و مثل یک پدر پیر با حوصله اومدی جلسه دفاع و یک جو مثبت ایجاد کردی و من تا آخر عمر  به یادت هستم و برایت طلب آمرزش می کنم. یادت همیشه سبز باد.

/ 0 نظر / 8 بازدید