مرد شب ؛ مهدی باکری و حمید ولیان آذر

ظهری حدود ساعت 11.30بود. یه مشتری با ریش پرفسوری خاصی اومد باجه من. دو تا انگشتر بزرگ داشت ازون یشمی های سبز و قرمز و یه کلاهم سرش بود . اومد پرسید اقا قیض اب رو می گیرین یا نه مثل بعضی از همکاراتون ما رو حواله می کنین به پرداخت الکترونیکی و این حرفا. منم با روی باز گفتم نه اقا جون ما خدمتتون هستیم. راستی این بگم که درسته که از نوشته هام فهمیدین به بانکداری الکترونیکی خیلی علاقه دارم و همکارا و مشریا رو تشویق می کنم بهاین این نوع پرداختها؛ولی مثل بعضی از همکارها اعتقادی به متوسل شدن به اجبار مشتریان به این نوع کارها ندارم. ما باید تبلیغ و تشویق بکنیم ولی نباید مشتری رو اجبار کنیم.خدا وکیلی تا وقتی که آدمهای مسن و کم سواد به باحه مون مراحعه می کنن خیلی اخمو و عبوس نگیم قبض نمی گیریم چون هم از لحاظ بخشنامه های بانک مرکزی و اخلاقی درست نیست.

القصه قبضو که گرفتیم خیلی تشکر کردو خواست با اهدای یک مجموعه شعر خودش ازم قدردانی کنه. گفتم بابا کاری نکردم وظیفم بود....خلاصه ازون اصرار از ما انکار. بالاخره واسم امضاش کرد و این عبارت رو نوشت "برای قلب بزرگ {نام خانوادگیم}.(حمید ولیان آذر). بعد هم شعبع رو ترک کرد.

عنوان مجموعه شعرش بود مرد شب بود از انتشارات حور شرق و پیشکش شده بود به حضور حضرت عشق و شهیدان عاشقی چون مهدی باکری کاروان سالار لشگر 31 عاشورای آذربایجان و همرزمانش شهیدش

اولین شعر کتاب آخرین سرود مهدی باکری بود با این عنوان ماه منیر شهدا در دجله که اخرین بندش رو می یارم با ذکر فاتحه ایی بر روانش و همرزمانش.

"غروب را نتوان مرگ آفتاب انگاشت

که زندگیش فرو رفتن و سر زدن است"(مرد شب؛8)

کتابی 60 صفحه ایی با چندین شعر ترکی و فارسی به سبک حماسی در تمجید از دلاور مردی ها ؛ عشق به سرزمین مادری و طبیعت و عدالت.

بع عنوان حسن ختام بخشی از قطعه درده درمان در باره قدرت طبع شاعر در تهییج احساسات وطنی

"منی شاعر یارادیب خالق رحمان

                      سوزومون خنجری خلقین کسریندن ایتی لیب

                               اونا کسگین لیقی

                                                     پارلاق لیقی؛

                                                     الله وریب"(مرد شب؛18)

/ 2 نظر / 3 بازدید
نرگس

سلام ممنون از پیامتون و وقتی که برایه نوشته هام گذاشتین گاهی مشتریایی پشت باجه آدم میان که آنقدر بزرگن که آدم خجالت می کشه اونا اون سمت باجه مثل آدمایه معمولی بشینن ما که قبض نمیگیریم اما هر کی بیاد و عابر داشته باشه خودم باهاش میرم دمه دستگاه خودپرداز و پرداخت قبض را یادش میدم. دیروز معاونمون گفت اینقد واسه مشتری ارزش نذار.

کارمند آزمایشی اسبق

من خودم تا حالا پرداخت قبض با خودپرداز نکردم !!!! از دست این هم زبانان شما ، حالا نمی شد ترجمه اش رو هم بنویسید ؟